English
چهارشنبه، ۷ آبان ۱۳۹۹, ۰۳:۴۶
به پایگاه اطلاع رسانی صنایع آب، برق، نفت و انرژی خوش آمدید. / ثبت نام کنید / ورود

اخبار

روایت کبری از 13 سالی که گذشت

بهترین و بدترین لحظات زندگی ام در زندان بود
13 سال از بهترین دوران زندگی اش را در زندان بود. 13 سال متوجه نشد زندگی چیست، آرامش کجاست و در کنار خانواده بودن چه طعمی دارد. حالاهمه اینها را به دست آورده ولی به قیمت از دست دادن 13 سال از بهترین دوران زندگی اش. به قیمت ندیدن و حضور نداشتن در مراسم ختم عمو و خیلی از عزیزان دیگرش، نبودن در عروسی پسرخاله یی که با او همبازی بود و خبر نداشتن از اوضاع خانواده اش. خانواده یی که در فقر به سر می برد و و برای بیرون کشیدن شان از آن شرایط تن به ازدواج با مردی داده بود که 12 سال از پدر خودش بزرگ تر بود.

مادر کبری: می ترسم همه اینها رویا باشد

به گزارش اعتماد، نوزدهم خردادماه 92 برای کبری 33 ساله روزی است که هرگز فراموش نخواهد کرد. روزی که به گفته خودش پس از سال ها توانسته است بدون دستبند در کنار خانواده اش باشد و هنوز در شوک به سر می برد و همین شوک باعث می شود نتواند پس از گذشت دو ساعت که از زندان به منزل آمده در کنار خانواده اش آن طور که باید شادی کند و آزادی اش را جشن بگیرد و خانواده اش هم همین حس را دارند. مادرش می گفت بارها در نیمه شب، با دیدن رویای آزادی کبری از خواب می پریدم و حالاهم همین احساس را دارم که نکند ناگهان از خواب بپرم. پدر کبری نیز با تعارف شیرینی مدام اصرار داشت که این شیرینی، شیرینی آزاد شدن دخترش است و با همه شیرینی ها فرق دارد و هر بار با گفتن این جمله اشک در چشمانش حلقه می زد و صدایش می لرزید. تلفن منزل مرتب به صدا در می آمد و اقوام و دوستان از همه جای کشور مرتب اصرار داشتند حتی برای لحظه یی کوتاه با کبری صحبت بکنند.

از همه زایران التماس دعا داشتیم

کبری متولد 59 است ولی وقتی در کنار همسالان خود حضور پیدا کند چندین سال بزرگ تر می نمایاند و چند تار سفید در لابه لای موهایش خودنمایی می کند. سبزه رو است و برق اشک را حتی از پشت شیشه های عینکش هم می توان در چشمانش تشخیص داد. قدش به 168 می رسد و اندام به شدت نحیفی دارد. از همان بدو ورود به منزل پدری کبری، او لحظه یی از مادر، پدر و برادرش دور نمی شد.

همه از کارهایی که طی این سال ها برای کبری انجام داده بودند می گفتند ولی مادرش می گفت: من کاری از دستم برنمی آمد ولی هیچ زایری در فامیل، اطراف و همسایگان پیدا نمی شود که به جایی زیارتی رفته باشد و از او نخواسته باشم برای نجات کبری دعا کند. پدرش می گفت هر چه داشته و نداشته فروخته و هر چه هم در این مدت به دست آورده هزینه این ماجرا کرده است و برادرهای 26 و 37 ساله کبری هر کدام به نوبه یی تلاش خود را برای جلب رضایت شکات پرونده خواهرشان انجام داده اند. گفت وگو با کبری و خانواده اش در منزل ساده و زیبای پدری کبری در شهرری در حالی انجام شد که خوشحالی در رفتار همه حاضران به خوبی دیده می شد.

سال هایی که تو نبودی حرف ها و حدیث های زیادی پشتت زده می شد، شایعاتی که آنقدر ضد و نقیض بود که به راحتی می توانستی کذب بودن شان را تشخیص بدهی. از این اخبار متناقض خارج از زندان خودت هم آگاه می شدی؟

گاهی بله گاهی هم خیر. بعضی وقت ها کسانی که به ملاقاتم می آمدند از این شایعات بیرون برایم می گفتند و گاهی آقای خرمشاهی (وکیلم) برایم از بیرون از زندان می گفت. گاهی هم که دادگاه داشتم سوال های عجیب و غریب بعضی خبرنگاران به من می فهماند که چنان شایعه یی در پرونده من وجود دارد که این خبرنگار این سوال را می کند.

چیزی در خاطرت هست برای این موضوع که بتوانی مثال بزنی؟
   
از شایعه هایی که پشتم درست شده بود یا اینکه چه کسی این حرف ها را به من می زد؟

منظورم این سوال های عجیب و غریبی بود که نشان می داد از یک شایعه زاده شده است.
   
بله. یک بار از دادگاه خارج شدیم و داشتند مرا به زندان بازمی گرداندند که آقایی کم سن و سال ناگهان آمد جلو و پرسید؟ طلاهای مادرشوهرت را پس از اینکه او را به قتل رساندی در کجا پنهان کردی، یک بار هم کسی ازم پرسید قبل از اینکه مادر همسرت را به قتل برسانی، به مادر یا دوستان نزدیکت گفته بودی چنین قصدی داری... چطور ممکن است من که خودم از کشته شدن مادرشوهرم خبر نداشتم خانواده ام را هم در جریان گذاشته باشم یا با کسی مشورت کرده باشم. وقتی این سوال را می پرسند معلوم است قبول ندارند این قتل یک اتفاق ناشی از درگیری بوده و هیچ نقشه از پیش تعیین شده یی در پشت خود ندارد.

کشته شدن آن زن یک اتفاق بود. اول او چاقو درآورد و با تهدید آن مرا از خانه بیرون کرد. من می خواستم از خانه خارج شوم و لی فقط برای برداشتن وسیله ام لحظه یی به اتاق آمدم که مادرشوهرم دستم را زخمی کرد و من هم مجبور به دفاع از خود شدم.

در کدام یک از دادگاه هایی که در این 13 سال برگزار شد خود را به اعدام نزدیک تر دیدی؟ که نتوانی چشم بر هم بگذاری؟
   
چند بار این اتفاق افتاد. مثل دادگاه 81 که همه شاکی هایم به شدت مصر بودند اعدام شوم. دیگر هیچ امیدی نداشتم فکر کردم کارم تمام است.

هیچ وقت توانستی وصیتنامه یی بنویسی؟
   
هرگز.

جراتش را نداشتی؟
   
هم جرات و هم اگر می نوشتم یعنی شکست را قبول کرده بودم.

پیش آمد که نیمه شب زنگ بزنی؟
   
بارها پیش آمد و انصافا همیشه با روی باز جوابم را داد و کمکم کرد. یک دنیا از او سپاسگزارم.

13 سال حبس در زندان های مختلف تهران و شهرهای حومه تهران خاطره خوب هم می تواند بر جا بگذارد؟
   
اگر بگویم نه حتما بی انصافی کرده ام، خیلی از مواقعی که قرار بود یکی از بچه ها آزاد شود شب قبلش جشن می گرفتیم و آرزو می کردیم دیگر پایش به اینجا باز نشود. این طور شب ها فارغ از درد خودمان برای شادی دوست مان از ته دل شاد می شدیم و بهترین خاطراتم در شب های آزادی هم بندی هایم خلاصه می شود.

نمی توان پرسید خاطره بدت از آن سال ها چه بود چون 99 درصدشان بد بوده و تلخ. اما تلخ ترینش کدام است؟
   
برعکس شادی در هنگام آزادی دوستان مان، عزاداری پیش از اعدام دوستان هم داشتیم، با اینکه سعی می کردیم به کسی که حکم اعدامش تایید شده دلداری بدهیم اما در نهایت صبح زود که می آمدند برای بردنش همه از ته دل اشک می ریختیم و تا می توانستیم او را در آغوش مان نگه می داشتیم. به یک لحظه دیرتر بردن شان هم قانع بودیم. (گریه می کند) وقتی شهلارا می بردند تا آخرین لحظه دستش در دستانم بود. تا جایی که از هم جدا شدیم. تمام صورتش خیس اشک بود و چشمانش به رفتن رضایت نمی داد.

چند لحظه سعی کن که حافظه ات را کاملاخالی کنی و فکر کن هیچ چیزی از گذشته ات در خاطر نداری. حالابگو از این به بعد می خواهی چه کار کنی؟ برنامه ات چیست؟
   
به شدت تصمیم دارم به زندانیان در بند کمک کنم. زنانی که در زندان هستند و برای یک اشتباه و سوءتفاهم زندگی خود را در زندان می گذرانند. می خواهم تا جایی که در توان دارم به این خانم ها کمک کنم مخصوصا کسانی که در بیرون از زندان کسی را ندارند که دنبال کارهای شان باشد.

برنامه ات برای آینده به طرز عجیبی به گذشته ات گره خورده بود ولی گره زیبایی که پیشرفت را به دنبال دارد. پس جزو آن عده یی نیستی که پس از آزادی اگر کلاه شان هم آن طرف ها بیفتد برنمی گردند زندان که کلاه شان را بردارند؟
   
نمی گویم از زندان متنفر نیستم. بدترین و سخت ترین روزهای من در جایی گذشت که من نامش را گذاشته ام جهنم زنده ها، اما از آن دسته آدم هایی که گفتی نیستم. یعنی اگر بدانم برای کمک به چنین جهنمی خواهم رفت و تلاشم مفید فایده خواهد بود قطعا کوچک ترین کوتاهی نخواهم کرد. من در آنجا کسانی را می شناسم که کارشان گیر کسی است که فقط لازم است بیرون از زندان باشند همین. در خیلی از مواقع پول و سند همه ماجرا نیست، گاهی صرفا یک نفر لازم است در بند نباشد و بتواند یک نامه یی را از این زندان به آن زندان برساند یا نهاد و ارگانی دیگر. هر تلاشی هر چند هم کوچک باشد انجام می دهم و به عناون یک انسان، هم نوعان خودم را در پشت میله ها چشم انتظار نخواهم گذاشت چون می دانم چقدر سخت است.

اما پدر، مادرو برادرانت در همه این سال ها به دنبال کارهات بوده اند.
   
بله کاملادرست است. به شدت دنبال کارهایم بوده اند و تا آخر عمر هم هر کاری بتوانم برایشان انجام می دهم و همیشه سپاسگزارشان خواهم بود اما این موضوع از چشم انتظاری های ما کم نمی کند. بارها اتفاق افتاده که من یا هم بندی های من در حسرت یک تماس بودیم که بتوانیم از کسی که بیرون از زندان است چیزی بخواهیم اما این فرصت به ما داده نشد و زمانی که تلفن در اختیارمان قرار گرفت دیگر نیازمند آن اتفاق نبودیم یا کار از کار گذشته بود.
۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۲۷

نظرات کاربران (مسئولیت درج شماره تماس در صورت ایجاد مزاحمت تلفنی، با کاربر است.لطفا دقت فرمائید)


نام فرستنده:
پست الکترونیک: *  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 10000  

کلیه حقوق این وب‌سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی صنایع آب، برق، نفت و انرژی می‌باشد.